X
تبلیغات
fayand

fayand

موفقیت معنوی فايند(وب نوشته های جلیل فایند)

امام محمد غزالي قبل از آنكه وارد سير و سلوك عارفان شود ؛ به برادرش احمد غزالي كه از عارفان زمان بود ؛ از اهميت نماز جماعت گفت و پرسيد كه چرا شما به مسجد نميائي و پشت سر من نماز نميخواني ؟

احمد غزالي گفت : اگر امام نماز را صحيح بخواند چرا نيايم ؟

امام محمد غزالي گفت مردم از راههاي دور مي آيند تا پشت سر من نماز بخوانند و به فيض نايل شوند و حال تو اينگونه ميگوئي ؟

احمد غزالي آنروز با يارانش در مسجد حاضر شدند و پشت سر برادر نماز خواندند و پس از اتمام نماز ؛ احمد غزالي در گوشه اي از مسجد با ارادتمندان خود نماز را تجديد نمودند ؛ ياران امام محمد غزالي حيرت زده سوال فرمودند كه چرا نماز را تجديد نموديد ؟

احمد غزالي پاسخ داد: ما بنا به شرط عمل كرديم و تا انجا كه امام در فكر آب دادن به اسبها نيفتاده بودند ؛ نمازشان درست بود و پس از ان ديگر صحيح نبود و اينگونه تجديد كرديم .

اين مطلب را به امام محمد غزالي گفتند و در حيرت فرو رفت و گفت :

سبحان الله !!!!! خداوند را ؛ بندگاني مقرب هست كه ايشان جاسوس قلوب مردمانند و از اسرار ؛ فكر و قلوب انسانها مطلع ميباشند و ضمائر ايشان بر آنها هويدا و روشن است ؛ برادرم درست ميگويد كه مرا در اثناي نماز بخاطرم افتاد كه خادم به اسبها آب نداده و............ از آن پس انگيزه گرايشهاي عرفاني در امام محمد غزالي ايجاد شد


برگرفته از سایت: موفقیت معنوی فایند



+ نوشته شده در  یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 22:55  توسط fayand جليل فايند  | 

مردي براي اصلاح به آرايشگاه رفت در بين كار گفتگوي جالبي

بين آنها در مورد خدا صورت گرفت ..............


آرايشگر گفت:من باور نميكنم خدا وجود داشته با شد مشتري پرسيد چرا؟

آرايشگر گفت :

كافيست

به خيابان بروی و ببيني مگر ميشود با وجود خداي مهربان اينهمه

مريضي و درد و رنج وجود داشته باشد؟

مشتري چيزي نگفت و از مغازه بيرون رفت به محض اينكه از آرايشگاه بيرون آمد مردي را در خيابان

ديد با موهاي ژوليده و كثيف با سرعت به آرايشگاه برگشت و به آرايشگر گفت مي داني به نظر من

آرايشگر ها وجود ندارند مرد با تعجب گفت :چرا اين حرف را ميزني؟

من اينجاهستم و همين الان موهاي تو را مرتب كردم مشتري با اعتراض گفت : پس چرا كساني مثل

آن مرد بيرون از آريشگاه وجود دارند آرایشگر گفت : آرايشگر ها وجود دارند فقط مردم به ما مراجعه
نميكنند . مشتري گفت : دقيقا همين است خدا وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نميكنند .
براي همين است كه اينهمه درد و رنج در دنيا وجود دارد



برگرفته از سایت : موفقیت معنوی فایند



           
www.fayand.ir
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم اسفند 1386ساعت 11:23  توسط fayand جليل فايند  | 

خلاقیت چیست؟؟

به طور کلی خلاقیت فرایندی است که طی زمان ادامه داشته و ابتکار، انطباق‌پذیری و تحقق از خصوصیات بارز آن به شمار می‌آیند و می‌تواند جوابگویی برای مشکلات باشد. برخی از محققان اصولی برای مشخص شدن مرزهای خلاقیت تعریف نموده‌اند:

اول اینکه

 

خلاقیت متضمن پاسخ یا مفهومی نو باشد یا آنکه احتمال وقوع آن بسیار کم باشد. اما باید توجه داشت که نو بودن و اصالت با آنکه شرط لازم خلاقیت است اما کافی نیست. زمانی یک پاسخ را می‌توان بخشی از یک فرایند خلاقیت به شمار آورد که تا اندازه‌ای با واقعیت مطابقت داشته یا اصولاً واقعی باشد.

 دوم اینکه

خلاقیت باید گره‌ای را بگشاید یا با وضعیتی تناسب داشته و یا مقصود معینی را برآورد.

سوم اینکه،

خلاقیت واقعی مشروط به دوام آن بینش ابتکاری، ارزیابی و تفسیر و رشد آن باشد.

در جمله‌ای کوتاه می‌توان اینگونه بیان کرد «خیلی‌ها ایده‌های خوب دارند اما عده کمی آنها را عملی می‌کنند»


به ذهنتان اجازه بدهید تا پرورش یابد و شکوفا شود تا خلاقیت خود را نشانتان بدهد.


برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند




Image



    www.fayand.ir 


+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 15:55  توسط fayand جليل فايند  | 

رنج

هيچ كس نمي خواهد رنج ببرد،اما ما بذرهاي رنج را دردرون خود حمل مي كنيم.نكته اصلي وجان مطلب اين است كه آن بذرها را در وجود خود بسوزانيم. خود سوزاندن ،رنج اندكي ايجاد مي كند اما در مقايسه با يك عمر فلاكت ،ناچيز است.

 

وقتي بذرهاي رنج نابود شود،شادي زندگي تان رادربر خواهد گرفت .وقتي بذرهاي رنج اجتناب مي كنيد،اگر ازروبه روشدن با رنج درون تان واهمه داريد،موقعيتي به وجود مي آورديد كه باعث مي شود تمام عمر رنج ببريد 

جراحت هايي كه دردرون خود حمل مي كنيد،همين كه به سطح مي ايند،شفا مي يابند. اين فرايند شفاست ،اما هركس زخمي دارد كه نمي خواهد هيچ كس آن را لمس كند.شما واقعا نمي خواهيد آن را نگه داريد. مي خواهيد آن را پنهان

كنيد ،اما با پنهان كردن زخم شفا نمي يابد.بايد زخم را باز كرد ودر معرض آفتاب وهوا قرار داد.

 

درآغاز ممكن است دردناك باشد،اماعاقبت التيام مي يابد. شما درك خواهيد كرد كه راه ديگري براي التيام اين زخم نيست. بايد آن را به قسمت خودآگاه ذهن آورد وبه اين ترتيب ،فرايند شفا آغاز مي شود

 

وقتي بذرهاي رنج نابود شود،شادي زندگي تان رادربر خواهد گرفت .وقتي بذرهاي رنج اجتناب مي كنيد،اگر ازروبه روشدن با رنج درون تان واهمه داريد،موقعيتي به وجود مي آورديد كه باعث مي شود تمام عمر رنج ببريد

برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند





          http://fayand.ir
  


 
+ نوشته شده در  دوشنبه سوم دی 1386ساعت 0:24  توسط fayand جليل فايند  | 

کرگدن ها هم عاشق می شوند

کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها نمی توانند با کسی دوست بشوند

دم جنبانک گفت:اما پشت تو می خارد.لای چینهای پوستت پر از حشره های ریز است.یکی باید پشت تو را بخاراند.یکی باید حشره های تو را بردارد.


کرگدن گفت: اما من نمی توانم با کسی دوست بشوم.پوست من خیلی کلفت است.همه به من می گویند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزیز,دوست داشتن به قلب مربوط میشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولی من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:این که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمی بینم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمی کنی,قلبت را نمی بینی.ولی من مطمئنم که زیر این پوست کلفت یک قلب نازک داری.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما یک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما یک قلب نازک داری,چون به جای اینکه دم جنبانک را بترسانی,به جای اینکه لگدش کنی, به جای اینکه دهن گشاد و گنده ات را باز کنی وآن را بخوری,داری با او حرف می زنی.

کرگدن گفت:خب , این یعنی چی؟

دم جنبانک گفت:وقتی که یک کرگدن پوست کلفت ,یک قلب نازک دارد یعنی چی؟یعنی اینکه میتواند دوست داشته باشد,میتواند عاشق شود.

کرگدن گفت:اینها که میگویی یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی...بگذار روی پوست کلفت قشنگت بنشینم,بگذار...

کرگدن چیزی نگفت.یعنی داشت دنبال یک جمله ی مناسب می گشت.فکر کرد بهتر است همان اولین جمله اش را بگوید.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند.داشت حشره های ریز لای چین های پوستش را بر می داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش می آید! اما نمی دانست از چی خوشش می آید.

کرگدن گفت:اسم این دوست داشتن است؟اسم این که من دلم می خواهدتو روی پشت من بمانی و مزاحم های کوچولوی پشتم را بخوری؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم این نیاز است, من دارم به تو کمک می کنم و تو از این که نیازت بر طرف میشود احساس خوبی داری.یعنی احساس رضایت می کنی,اما دوست داشتن از این مهمتر است.

کرگدن نفهمید که دم جنبانک چه میگوید.

 

روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت کرگدن می نشست.هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های کوچک مزاحم را از لای پوست کلفتش بر می داشت و کرگدن هر روز احساس خوبی داشت.

 

یک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو این موضوع که کرگدنی از اینکه دم جنبانکی پشتش را می خاراند و حشره های مزاحمش را می خورد احساس خوبی دارد,برای یک کرگدن کافی است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافی نیست.

کرگدن گفت:درست است کافی نیست.چون من حس میکنم چیزهای دیگری هم دوست دارم.راستش من بیشتر دوست دارم تو را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخی زد و پرواز کرد, چرخی زد و آواز خواند, جلوی چشمهای کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما سیر نشد.

کرگدن میخواست همین طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد این صحنه قشنگ ترین صحنه ی دنیاست و این دم جنبانک قشنگ ترین دم جنبانک دنیا و او خوشبخت ترین کرگدن روی زمین.وقتی که کرگدن به اینجا رسید احساس کرد که یک چیز نازک از چشمش افتاد.

کرگدن ترسید و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزیزم,من قلبم را دیدم.همان قلب نازکم را که می گفتی! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک های کرگدن را دید.آمد و روی سر او نشست و گفت:غصه نخور دوست عزیز,تو یک عالم از این قلبهای نازک داری.

کرگدن گفت:راستی,اینکه کرگدنی دوست دارد دم جنباکی را تماشا کند و وقتی تماشایش میکند قلبش از چشمش می افتد,یعنی چه؟

دم جنبانک چرخی زد و گفت:یعنی اینکه کرگدنها هم عاشق میشوند!

کرگدن گفت:عاشق یعنی چه؟

دم جنبانک گفت:یعنی کسی که قلبش از چشمهایش میچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهمید.اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشایش کند و باز قلبش از چشمهایش بیفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همین طور از چشمهایش بریزد,یک روز حتما قلبش تمام می شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که دم جنبانک به من قلب داد چه عیبی دارد؟!بگذار تمام قلبم را برای او بریزم.


برگرفته از سایت:موفقیت معنوی فایند



Image



   
   
ww.fayand.ir
 
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:33  توسط fayand جليل فايند  | 



زشت، اما دوست داشتنی

جولیا زشت بود و کریه المنظر .با دندان هایی نامتناسب که اصلا به صورت جولیا نمی آمدند.اولین روزی که جولیا به مدرسه ما آمد هیچ دختری حاضر نبود کنار او بشیند.یادم هست همان روز ژانت دوست صمیمی خواهر من که دختر بسیار زیبایی بود مقابل جولیا ایستاد و از او پرسید:(آیا میدانی زشت ترین دختر این کلاس هستی؟)

همه از این جمله ژانت خنده شان گرفت .حتی بعضی از پسر های کلاس در تصدیق حرف ژانت سر تکان دادند و ویلیام که همیشه خودش را برای ژانت لوس میکرد اضافه کرد:(حتی بین پسرها!!)

اما جولیا با نگاهی مملو از مهربانی و عشق در جواب ژانت جمله ایی گفت که باعث شد همان روز اول تمام دختران کلاس احترام جولیا را بیشتر از ژانت حفظ کنند!جولیا جواب داد:(اما ژانت تو بسیار زیبا و جذاب هستی.)

در همان هفته اول جولیا محبوب ترین و خواستنی ترین عضو کلاس شد و کار به جایی رسید که برای اردوی آخر هفته همه می خواستند جولیا با أنها هم گروه باشد.او برای هر کس اسم مناسبی انتخاب کرده بود.به یکی میگفت چشم عسلی و به دیگری لقب ابرو کمانی داده بود.حتی به آقای ساندرز معلم کلاس لقب خوش اخلاق ترین و باهوش ترین معلم دنیا را داده بود.ویژگی برجسته جولیا در تعریف و تمجید هایش از دیگران بود که که واقعا به حرف هایش ایمان داشت و دقیقا به جنبه های مثبت شخصیت هر فرد اشاره میکرد.مثلا به من میگفت بزرگترین نویسنده دنیا و به سیلویا خواهرم میگفت بزرگترین آشپز دنیا!و حق هم داشت.آشپزی سیلویا حرف نداشت و من تعجب کرده بودم که چگونه جولیا در همان هفته اول متوجه این موضوع شده بود.

سال ها بعد جولیا به عنوان شهردار شهر کوچک ما انتخاب شد و من بعداز ده سال وقتی با او برخورد کردم بی توجه به قیافه و صورت ظاهریش احساس کردم شدیدا به او علاقه مندم.جولیا فقط با تعریف ساده از خصوصیات مثبت افراد در دل آنها جای باز میکرد.

۵ سال پیش وقتی که برای خواستگاری جولیا رفتم دلیل علاقه ام را جذابیت سحر آمیزش خواندم و او با همان سادگی و وقار همیشگی اش گفت:(برای دیدن جذابیت یک چیز،باید قبل از آن جذاب بود.)و من بلافاصله و بدون هیچ تردیدی در همان اتاق شهرداری از او خواستگاری کردم.

در حال حاضرمن ازجولیا یک دختر سه ساله به نام آنجلا دارم.آنجلا بسیار زیباست و همه از زیبایی صورت او در حیرتند.

روزی مادرم از جولیا راز زیبایی آنجلا را پرسید و جولیا در جوابش گفت:(من زیبایی چهره دخترم را مدیون خانواده پدری او هستم.)و مادرم روز بعد نیمی از دارایی های خانواده را به ما بخشید
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 16:53  توسط fayand جليل فايند  |